سالهای ۷۱-۷۲ بود که با دو تن از دوستان به دیدار یکی از همسنگرانمان که در جبهه های سومار با ما بود به منطقه “سرچشمه” خاش از استانسیستان و بلوچستان رفته بودیم. هنگام بازگشت پیکانی را کرایه کردیم تا ما را به زاهدان برساند. راننده پیکان آدمی بسیار ساده و دهاتی شکل وشاید هم بیسواد بود. در راه با دوستان از هر دری می گفتیم و می خندیدیم و راننده بلوچ با ما همکلام نمی شد.                                                                                            

سالهای ۷۱-۷۲ بود که با دو تن از دوستان به دیدار یکی از همسنگرانمان که در جبهه های سومار با ما بود به منطقه “سرچشمه” خاش از استانسیستان و بلوچستان رفته بودیم. هنگام بازگشت پیکانی را کرایه کردیم تا ما را به زاهدان برساند. راننده پیکان آدمی بسیار ساده و دهاتی شکل وشاید هم بیسواد بود. در راه با دوستان از هر دری می گفتیم و می خندیدیم و راننده بلوچ با ما همکلام نمی شد.                                                                                            

شنیده بودم که بلوچها در مورد امامان ما عقیده خاصی دارند. خواستم با یک قصه خیالی حال راننده بلوچ را بگیرم.  به یک پیچ بسیار خطرناک رسیدیمکه نام زشتی داشت. به راننده رو کرده گفتم: برادر دو سال پیش با جیپ ارتش از اینجا می گذشتم که ناگهان فرمان از دستم در رفت و ماشین تویدره پرت شد. ناخودآگاه داد زدم: یا أبا الفضل! ماشین هفت هشت غلط خورد و صحیح و سالم توی دره روی چهار تایرش ایستاد. و من هم حتی یکخراش برنداشتم! الهی قربانت برم أبا الفضل!..باورت می شود برادر، یک خراش روی من هم نبود و یک خط هم روی ماشین نیافتاد!!…راننده بلوچ هیچ بهروی خودش نیاورد و به آرامی گفت: الحمد لله، خدا را هزار بار شکر، در اینجا بارها از این اتفاقها افتاده و می گویند خیلیها در این دره جان داده اند.

 

ولیچیزی که جای فخر دارد اینست که در چنین حالت بسیار خطرناک و حساسی که انسان خودش را فراموش می کند شما “ابو الفضل” را بیاد آوردید!منهم بادی به گلو انداختم و گفتم: بله برادر، شکر خدا من از یک خانواده مذهبی هستم، پدر بزرگ پدریم روحانی بودند، پدر بزرگم هم آدم روحانی مزاجیبودند، و پدر خدا بیامرزم بیشتر دارائیش را فروخت و برایشان در کربلا قبری دست و پا کرد. پدرم هم شاید بیش از ده بار به کربلا شرفیاب شده بودند. من خودم هم همه ساله همراه خانواده مشرف به زیارت مشهد مقدس می شوم.

 

راننده بلوچ آهی سر داد و آرام گفت: خوشا بحالتان! ولی چیزی که ذهن مرا بخود مشغول داشته اینست که چطور در آن لحظات بسیار خطرناک شما “ابا الفضل” را بیاد آوردید؟! حتما ابو الفضل از اینکه شما در لحظاتی که انسان از همه جا و همه کس ناامید می شود او را بیاد آورده اید بسیار خوشحالشده است.گفتم: اختیار دارید. ما همیشه خاک پای سروران و امامانمان هستیم!راننده بلوچ مکثی کرده، سپس به آرامی گفت: ولی بگمان من شمابا خوشحالی “ابو الفضل” شخص دیگری را حتما دلخور کرده اید؟!از این حرف بیجای راننده بسیار تعجب کرده، با پرخاش گفتم: آن شخص چه کسیباشند؟راننده آرام گفت: شهید کربلا، سالار شهیدان، حضرت امام حسین (ع)!با این حرف راننده موی بر بدنم راست شد، و رنگ پریده گفتم: فدای خاک پای ایشان هستم. چطور؟!راننده گفت: شاید در آن لحظات حضرت امام حسین (ع) با خودشان گفته اند: این مرد در این لحظه بسیار حساس کهمحک ایمان است “ابوالفضل” را که حتی امام هم نیست بیاد آورد، ولی از من که بزرگتر و سالار شهیدانم بکلی غافل بود، چرا مرا صدا نزد؟!

حرف راننده کاملا معقول بود، و جایی برای جواب نگذاشت. نگاهی به دوستانم که در پشت سر نشسته بودند انداختم، دیدم که آنها هم مثل من ماتشده اند.سکوت مرگباری بر ماشین چیره شده بود. پس از چند لحظه ای که چون عمری گذشت راننده سکوت را درهم شکست و آرام گفت: البته اگرشما “یا حسین” می گفتید حتما که سالار شهیدان از شما راضی می شد، ولی شخص دیگری دلخور می شد!این حرف برایم بسیار تلختر بود، بلافاصله داد زدم: آن شخص دیگر کیست؟! راننده به آرامی گفت: مولای متقیان، شیر خدا، علی مرتضی (ع)؛ ایشان حتما می گفتند: این مرد را چه شدهکه بیاد پسرم افتاد، و مرا که داماد رسول خدایم از یاد برده!حرف کاملا بجایی بود، بار دگر سکوت بر ما چیره گشت.لحظاتی بعد باز هم راننده به آرامیگفت: البته که با “یا علی” گفتن شما حتما مولای متقیان از شما راضی می شدند، ولی بگمانم باز هم کسی دیگر از شما دلخور می شدند!
این بارحرفشان چون توپ خورد توی گوشم، و تنم بلرزه در افتاد، ناخودآگاه داد زدم: باز کی؟! راننده مکثی کرد و گفت: رسول خدا (ص). حتما ایشان باخودشان می گفتند: چه شده این مرد را که داماد مرا بیاد آورد و مرا که رسول حقم و رابطه ی زمین و آسمان از یاد برده!باز هم حرف کاملا بجا و درستی بود که جای اعتراض نداشت. باز سکوت حیران بر ما چیره شد.بعد از چند دقیقه بسیار تلخ از خاموشی بار دگر رانندهسکوت را در هم شکست و گفت: البته با “یا رسول الله” گفتن شما حتما پیامبر خدا شاد می شدند و از شما راضی، ولی بگمان من کس دیگری ازشما بسیار دل شکسته و ناراحت می شدند!!این حرفش دیگر قابل تحمل نبود، فشار خونم بالا زد، و روی راننده داد کشیدم: آقا واقعا شما بی معرفتید، چه کسی است که از “یا رسول الله ” گفتن من دل شکسته می شود؟!..راننده بدون اینکه به پرخاش من اهتمامی بدهد خیلی آرام گفت:
خداوند متعال، خداوند حتما می گفت: این مرد را چه شده که بنده مرا که هیچ قدرت و توانی ندارد را صدا می زند ، و من که آفریننده آسمانها و زمینم،و همه قدرت و توان در اختیار من است را از یاد برده. در این لحظه خطرناک بجز من هیچ کسی نمی تواند بدادش رسد! آنوقت بندگان مرا صدا می زند!!..حرف بسیار دندان شکنی بود که هیچ جای اعتراضی نداشت.

 حرفهای راننده مرا در خود فرو برد، و دیدم که حرف حساب می زند. شاید حرف دل بود که به دل نشست، اشکهایم سرازیر شده بود، احساس نفرت شدیدی از خودم بمن دست داده بود. با خود می گفتم: خدایا، یعنی این همه سالمن در گمراهی بودم و با صدا زدن بندگانت تو را از خود ناراحت کرده ام. از خدایم احساس شرمندگی عجیبی می کردم. عین همین احساسات درهمراهانم نیز پیدا شده بود. همه لبهایمان را زیر دندان می فشردیم و بر سالهای گمراهی خود رشک می بردیم و اشک می ریختیم.تازه وارد شهرزاهدان شده بودیم، جو ملکوتی عجیبی بر ما چیره شده بود، راننده از گریه ما به گریه افتاده بود، ماشینش را جلوی یک مسجد بزرگ پارک کرد.

با ایستادن ماشین من سر راننده را گرفته بوسیدم، و دوستانم هم سرش را ماچ کردند. به او گفتم: خدا خیرت دهد. تو ما را از خواب بسیار سنگینیبیدار کردی.راننده با شکسته نفسی گفت: برادر، ما همه در خواب غفلت فرو رفته ایم، باید بسوی قرآن برگردیم، من از اینکه خداوند من ناچیز را سبببیداری شما قرار داده بسیار از او سپاسگذارم.نماز ظهر را در همان مسجد پشت سر راننده ادا نمودیم. دل کندن از راننده ساده دل و پاک سرشت برایمان بسیار سخت بود، همدیگر را در آغوش گرفته زار زار گریستیم، و از هم جدا شدیم.الآن که از آن حادثه سالها می گذرد هنوز هم گرمی محبتآن راننده را احساس می کنم.

خداوند از او راضی و خشنود بادا! واقعا که فرشته هدایتی بود برای من و همرهانم!وقتی به اصفهان برگشتیم در پیقرآن شدم. تفسیری به نام “تفسیر تابش” نوشته حضرت آیت الله العظمی ابو الفضل برقعی بدستم افتاد آنرا همراه خانواده و دوستان خواندیم. اینتفسیر همه زنگهایی که بر دلهایمان بود را زدود. و سپس همراه خانواده به حج خانه خدا مشرف شدیم.  در آنجا سؤالی که مرا آزار داد این بود که ؛ چراما با همه مسلمانان جهان فرق داریم. آیا اسلام ایرانی غیر از اسلام مسلمانان دیگر است؟! در آنجا بود که نور توحیدی که در ایران بر دلم تابیدن گرفته بود من و خانواده ام را به اسلام ناب محمدی هدایت نمود.من از همه برادران و خواهران مسلمانم خواهش می کنم که به قرآن چنگ زنند، و اگرتوانستند از تفسیر تابش شروع کنند. و من بر این اعتقادم که اگر انسان چشم و گوشش را باز کند و برای یک لحظه هم تصور کند که شاید آنچه از پدرو مادرش به ارث برده اشتباه باشد حتما به حقیقت دست خواهد یافت. و از خداوند منان می خواهم که همه ما مسلمانان را از خواب غفلت بیدار کند و
در شاهراه هدایت خویش قرار دهد…. الهی آمین…

 

برگرفته از سنی نیوز

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 آذر 1388    | توسط: احمد احمدی    |    | نظرات()